کی ببینم چهره زیبای دوست ؟

کی ببویم لعل شکر خای دوست ؟

کی در آویزم به دام زلف یار ؟

کی نهم یک لحظه سر بر پای دوست ؟

کی بر افشانم به روی دوست ، جان ؟

کی بگیرم زلف مشک آسای دوست ؟

این چنین پیدا ز ما ، پنهان چراست ؟

طلعت خوب جهان آرای دوست ؟

همچو چشم دوست بیمارم ، کجاست ؟

شـِکـّری ، زان لعل جان افزای دوست ؟



در دل تنگم ، نمی گنجد جهان

خود نگنجد دشمن اندر جای دوست

دشمنم گوید که : ترک دوست گیر

من به رَغم دشمنان جویای دوست

چون عراقی ، واله و شیدا شدی

دشمن ار دیدی رخ زیبای دوست

فرشته نجات

سلام
من واقعا نمیدونم توو این دنیا چی میگذره.
 چیزی هم به ذهنم نمیاد که بنویسم امیدوارم منو ببخشید
.


اشک ، دلیل عشق است و نشانه پیوند.
اشک ، زبان دل است و شاهد شوق.


بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک،
شاخه های شسته ، باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید،
برگهای سبز بید،


خوش به حال چشمه ها و دشتها،
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز،
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز ازشراب،
خوش به حال آفتاب.


ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمیپوشی به کام،
باده رنگین نمیبینی به جام،
نقل و سبزه در میان سفره نیست،
جامت از آن می که میباید تهی است،

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار.

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ،
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ!